رضا قلى خان ( هدايت )

51

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

چنان كه در اين نثر آمدم من و زيد رفتى تو و عمرو زدم او را و بكر را بدانكه هراسم ظاهر يا مضمر كه مدخول يا ملحق باشد بحرفى بر معطوفش نيز ادخال و الحاق آن حرف مستحسن بود چنان كه در اين اقوال كفتم بزيد و بعمرو پرسيدم از او و از بكر زدم خالد را و زيد را ديكر لفظ تا يعنى تاى عاطفه ديكر لفظ كه يعنى كاف عطف و ذكر هر دو در تفصيل اول كذشت و اين‌همه عطف به حرف را كه بيان نموده شد عطف حقيقى كويند و لازم است براى عطف حقيقى كه معطوف و معطوف عليه لفظ و معنا يا لفظا تنها مغاير باشند و هر عطف بواو كه ورد و لفظ مترادف يا در دو جمله متحد الحاصل واقع شود آن را عطف تفسيرى كويند چنان كه در درخشان و تابان سپاسدارى و شكر كذارى و در اين نثر فراكير سيرت عفو را و تجاوز از كناهى كه به نسبت تو كرده باشند عادت كن نكارش هشتم [ در بيان حروف و الفاظى كه بواسطه آنها علّت و سبب چيزى بيان كنند ] در بيان حروف و الفاظى كه بواسطه آنها علّت و سبب چيزى بيان كنند و اين چيز علّت آورده را معلول كنند از آنها يكى لفظ براى هست و تفصيل آن در تفصيل اول نكارش شد ديكر بهر بمعنى براى چنان كه در اين قول وحشى بهر تو شنيده‌ام سخنها * شايد كه تو هم شنيده باشى ديكر پى به همان معنى چنان كه در اين قول قتيل تا پى مىكشى آن سر خرامان برخاست * ناله العطش از خاك شهيدان برخاست ديكر تا يعنى تاى تعليلى ديكر لفظ چه بمعنى زيرا و چرا ديكر چرا بمعنى چه و زيرا ديكر را بمعنى براى و ذكر اين هر چهار در تفصيل اوّل كذشت ديكر زيرا چنان كه درين نثر غمكين بايد بود بحيات و فرحناك بايد بود بممات زيرا كه ما زنده‌ايم براى موت و مرده‌ايم براى حيات ابدى ديكر لفظ كه يعنى كاف تعليل از كه متضمن معنى سبب بود و ميان اين هر دو در تفصيل اول نكارش يافت و از اين باب است لفظ بنا بر بمعنى براى و از آنجا و ازآن‌رو بمعنى از آن سبب و امثال اينها نكارش نهم [ الفاظى كه افاده تشبيه دهند ] در بيان الفاظى كه افاده تشبيه دهند و بحروف تشبيه و بادوات تشبيه ناميده شوند بدانيد كه تشبيه عبارت از شريك كردن چيزى است با چيزى در معنى بتوسط يكى از آن الفاظ و آن چيز شريك كرده را مشبّه و اين چيز را كه آن چيز با وى شريك كردد مشبّه به خوانند و معنى مشترك فيه را وجه شبه و هرچه از تشبيه مراد باشد آن را بغرض تشبيه موسوم سازند از جمله الفاظ موصوفه يكى مانند است چنان كه در اين قول طالب خواستم تا سينه بخراشم به ناخن جسم زار * در ميان پنجه‌ام مانند مو در شانه ماند بدانكه اين لفظ حقيقه اسم است بمعنى مثل و شبيه بنابراين همه جا به طرف اسم آخر مضاف و هم در بعضى جمله اسميّه خبر واقع شود چنان كه در اين رويت كل است و زلف تو مانند سنبل است پس ورود آن در مثال اول بطور حرف از روى مجاز بود ديكر چون بمعنى مانند ديكر چو بواو مجهول به همان معنى و مثال هر دو از اين قول آزاد كه در نعت فرموده واضح است نثر برّيان عاشق او چون كل خورشيدپرست * بحريان شيفتهء او چو كل نيلوفر و بر اين قياس است حال باقى الفاظ مثل آسا و كوياسان و بسان برنك و درنك چنانچه و چنان كه همچون و همچو و نيز مجازا مستعمل است هريك از لفظ پندارى و كوئى و تو كوئى و تو كفتى بجاى كويا را قم مشهدى كفته سر كوى تو بازيكاه طفلان است پندارى * كه تا مژكان كشودم اشك چشم من دويد آنجا و هر واحد از لفظ صفت و كردار بجاى مانند كليم كفته آن سرو روان تا بكلستان كذرى داشت * پروانه‌صفت كل هوس بال و پرى داشت نكارش دهم [ در بيان حروف شرط ] در بيان حروف شرط و آن عبارت است از لازم كردانيدن چيزى به چيزى بواسطه يكى از حروف مقرّره كه بحروف شرط موسومند از اينها يكى اكر است چنان كه در اين قول سعدى نثر اكر كسى رود بخرابات منسوب شود بخمر خوردن نه به نماز كذاردن و بعضى جا اين لفظ مكرر آمده مفيد معنى مساواتست چنان كه در اين قول ظهورى كه در توصيف بهار كفته بهر سوز دهقانى صبحدم * خيابان خيابان هواى ارم اكر شام اكر چاشت از خرّمى * هوا صبحى و سبزها شبنمى يعنى از شدّت خرمى چه بشام و چه بچاشت هوا صبحى و سبزها شبنمى مىنمايد ديكر ار بفتح همزه ديكر كر و مثال هر دو از اين قول سعدى ظاهر است قاضى ار با ما نشيند برفتاند دست را * محتسب كر مى خورد معذور دارد مست را و هريك از اكر و ار و كر كه بآخرش لفظ چه متّصل كردد دال بود بر متوّهم بودن مضمون جمله مدخول خود از اين جهت آوردن لفظ ليكن با مرادفش بنا بر استدراك بر جواب آن واجب شود چنان كه در اين اكرچه از تو به ظاهر جدا شدم ليكن * بدل نيم